|
شیروخورشید از کجا آمدند؟
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
از اول تصمیم گرفته بودم پس از پایان زندگینامه ی کوروش راجع به تاریخ پرچم ایران بنویسم. وامروز وقتشه تصمیمم را به مرحله ی اجرا بذارم. ابتدا چرم کاوه آهنگر که بعد از مبارزه با ضحاک تبدیل به پرچم شد ایرانیان را به فکر داشتن پرچمی انداخت. در آن زمان تنها ایرانیان پرچم داشتند. در تاریخ مدور آمده است هخامنشیان 2 تا پرچم داشتند. 1ـ پرچمی مستطیل شکل که 4 مثلث را در خود جاداده بود. مثلث ها دوبه دو همرنگ بودند. 2- پرچم ارتش( عکس روی پرچم شیری در حال جهش بود.) ساسانیان: نام پرچمشان درفش کاویان( منظور چرم کاوه ی آهنگر است) بود. به بلندای 7 مترو پهنای 5 متر.از پوست شیر یا پلنگ بود و ستاره ای 4پر و خورشیدی بالای ستاره طرح رویش بود. رنگ های پرچم زرد، سرخ، وبنفش بودندو نشانه ی پرچم میمنت بود. درجنگ ایران وتازی ها عمر دستورداد این فرش زربافت( درفش کاویان) را دوازده تکه کردند وبه فرماندهان بخش های گوناگون که درجنگ شرکت داشتند به عنوان غنیمت جنگی دادند. برروی این فرش جواهرها وگوهرهای بسیاری وجودداشت که بعد از تکه تکه شدن، همه بی ارزش شدند. عمر می توانست این فرش را سالم نگه دارد و بفروشد وپولش را تقسیم کند. ولی آیا این کار را به خاطر نفرتش از ایرانیان انجام نداد؟ در کتاب المعجم آمده است:عمردستورداد گوهرها رابرداشتند وآن پوسترا سوزاندند. از او پرسیدند: با کتاب های کتابخانه های ایران چه کار کنیم؟ جواب داد: کتاب های ایرانی دودسته اند: 1- موافق قرآن و 2- مخالف قرآن.اگر موافق قرآن هستند ما که خودمان کتاب قرآن راداریم ونیازی به این کتاب هانیستندو اگر مخالف قرآنند تکلیفشان معلوم است. در هردو حالت سوزانده شوند. در زمان حکومت تازی ها بر ایرانیان، ایران تا 200 سال پرچم نداشته است. مازیار وبابک قیام کردند و هرکدام پرچمی برای خودداشتند. ابومسلم نیز پرچمی برای خود داشت. بنابراین ایران سه تا پرچم برای خودداشته است. پرچم مازیار: سپید بود.( مازیار می گفت: تازیان سیاه می اندیشند ولی ما سپید ایران وسپید اندیشیم.) پرچم بابک: سرخ رنگ بود. پرچم ابومسلم: سیاه بود. اولین بار درزمان سلطان مسعود غزنوی عکس شیر برروی پرچم آمدو خورشید از زمان هخامنشیان بود. یک کشیش نصاری چون کینه ی ایرانیان را داشت نوشته: کیخسرو دختری از گرج را دوست داشته است. دخترزیبایی بود ومی خواست دستور دهد تصویرش را بر روی سکه ضرب کنند ولی چون از واکنش مسلمانان نسبت به تصویر یک دختر برروی سکه می ترسید به جای او نماد دختر یعنی خورشید را برروی سکه ها ضرب کردند. ولی این حرف بی پایه و اساس است و کیخسرو به خاطر هوای نفس این کاررا نکرد. کلاویخوس یک سفیر اسپانیائی در دربار تیمور لنگ بود. پس از بازگشت به اسپانیا در کتابی نوشته است: مارا فردای آن روز یردند به ارگ بزرگی وبر سر در آن کاخ( که کارگران 20 سال در حال ساختن بودندو ساختن آنرا هنوز هم تمام نکرده بودند) نماد ونگاره ی شیرو خورشید در زمینه ی آبی وزرد گرداگرد حیاط کاخ وبرروی هر کاشی این نشانه بود. چندین سال پیش از میلاد مسیح( از تاریخ دقیقش مطمئن نیستم) کیشی نیمه سری به نام مهر درایران بود. افراد این کیش برای رسیدن به بالاترین درجه باید هفت خان را می گذراندند. خان اول: کلاغ. باید یاد می گرفتند خبرچینی نکنند و عادت زشت شایعه پراکنی و سخن چینی را دور بیندازند. خان دوم: راز. راز های مربوط به کیش را به آن ها می گفتند. خان سوم:سرباز. خان چهارم: شیر. خان پنجم: پارسی یا پارسا. خان ششم: خورشید. خان هفتم: پیر(پدر) بعداز گذراندن هر خان، شرکت کننده را با آب مقدس شست و شو وبا تازیانه می زدند تا پاک شود. ولی در خان ها(یا پله های) چهارم وششم هیچ کدام ازاین دوکار را نمی کردند.چون در شیرو خورشید نهاد آتش وجوددارد معتقد بودند این دوپله پاکند. در مدت 200 سال این دوسمبل پاکی کیش مهر برروی پرچم آمد. در دوران صفویان، ساسانیان ونادرشاه پچم مثلث بود وشیر، شمشیری در دست نداشت و در حال جنبش و حرکت بود. ولی محمد قاجار که با نادر شاه کینه داشت و حتی می خواست آرامگاه اورا پیدا وزیرورو کند تصمیم گرفت پرچم را عوض کند. سه رنگ کنونی پرچم در زمان نادرشاه انتخاب شدند. پرچم نادری سفید بود ونواری سبز در بالا ونواری سفید در پائین بود و در خورشید نوشته شده بود: الملک الله. مورخین به محمدخان قاجار گفتند: اگر می خواهی رنگ های پرچم را عوض کن ولی به شیرو خورشید کاری نداشته باش. وبرای متقاعد کردند او گفتند: چون شیر نماد امام علی است. شیر پیرو خداست نباید برداشته شود. محمد قاجارگفت: اگر شیر نماد علی است پس باید به دستش شمشیر ذوالفقار را بدهید. این شد که شیر بر روی سه پا ایستاد و با پنجه اش شمشیر ذوالفقار را گرفت. درحالی که شیر در ابتدا در حال حرکت به جلو بود حالا برروی سه پا ثابت ایستاده بود. پس شمشیر پیشینه ی رسمی ندارد. مخصوصا که شمشیر کج عربی است. شیر به شمشیر نیاز ندارد. چرا که نماد قدرت است. شم= سرد. شمشیر= شیر سرد.( شیر گرم در تصویر پرچم هست. پس چه نیازی به یک شیر سرد داریم؟)
دین کوروش
جمعه شانزدهم شهریور 1386
بسیاری از مردم خصوصا ایرانیان بر این با ورند که کوروش نیز چون دیگر پادشاهان هخامنشی زرتشتی بوده. اما باید این نکته را یاد آورشویم که کوروش علی رقم احترام فراوانی که برای مزدا و آیین زرتشت قائل بود،هیچ گاه زرتشتی نبوده است. درواقع کوروش به تمام ادیان ومذاهب وخدایانی که به شکل ها ونام های گوناگون دربین جوامع مختلف مورد تقدیس و پرستش بودند، احترام فراوان می گذاشت. او به هنگام ورود به بابل متنی را می خواند و درآن اعلام می دارد: اینک که به یاری مزدا، تاج سلطنت ایران وبابل و کشورهای جهات اربعه را برسر گذاشتم، اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم ومزدا توفیق سلطنت را به من می دهد... در این متن او خود را برگزیده ی مزدا می داند وبرخورداری از یاری وحمایت او رادلیل موفقیت خودمی داند. همچنین او درمنشور حقوق بشر خود می گوید که: وضع داخلی بابل وجایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد... فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند... او ضمن آزادی قوم یهود از چنگ نبونید فرمان بازسازی معبد یهوه در اورشلیم را صادر می کند وخدایان سومر و اکد را به نیایشگاه های خودشان بازمی گرداندو درتمام این منشور همواره مردوک را مورد ستایش قرار می دهد واعلام می کند که مردوک مرا پادشاه بابل کرد و اورا خدای بزرگ معرفی می کند. حالا چگونه می شود عنوان مذهب و دین خاصی را به کوروش نسبت داد. با توجه به اینکه او هم به مزدا احترام فراوانی می گذاشت هم به مردوک خدای بابل وهم به یهوه خدای یهودیان؟ برای پاسخ به این سوال سوال دیگری پیش می آید وآن هم این است که اگر کوروش یک دین خاص داشت چرا با توجه به قدرت و محبوبیتی که در نزد جوامع داشت هیچ گاه مردم را به آن دین دعوت نکرد و آنان را در پرستش خدای خود آزاد گذاشت؟ وباز جای این سوال پیش می آید که درچه صورت یک شخص می تواند خود را برگزیده ی خدایان مختلف بداند و آن هارا مورد ستایش قرار بدهد و رسیدن به موفقیت خود را به هریک از آن ها نسبت دهد؟ با توجه به سخنانی که کوروش هنگام ورود به بابل می گوید و آنچه در استوانه ی گلی برای ملت ها بیان می دارد تنها یک مسئله نمایان است؛ آن هم این که کوروش از اصل به وجود یک خدای واحد اعتقاد داشته است که ملت های گوناگون او را با نام های مختلف می شناختند و برای پرستش او از این جهت که بتوانند او را تجسم کنند از وسایل گوناگون استفاده می کردند. بنابراین کوروش به این مسئله واقف بوده است که همه ی مردم یک مبدا را می پرستند؛ به همین مناسبت او تمام مذاهب جهان را قابل احترام می شناسد و مردم را در پرستش خدای خود آزاد می گذارد. در نظر او ومزدا، مردوک، یهوه و... همه یک معنا داشتند.
ارزش کوروش
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
اسکندر مقدونی به ایران حمله کرد و تخت جمشید را آتش زد و به ویرانه تبدیل کرد. به پاسارگاد رسید و نوشته ای برسرآن دید: ای مرد، هرکه هستی و از هر کجا که آمده باشی، زیرا می دانم که خواهی آمد، منم کوروش که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا نهادم، پس براین مشتی خاک که تن مرا می پوشاند رشک مبر. اسکندر دستورداد همین جمله را به یونانی زیر نسخه ی اصلیش بنویسندو محافظی برای حفاظت از پاسارگاد انتخاب کرد و بدون آسیب رساندن به پاسارگاد از آنجا گذشت.
مرگ کوروش
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
کوروش بزرگ : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ايران را تشکيل دهد. کوروش در مدت زندگی خود آرام نگرفته و با نیک نامی اقدامات خود ار به نتیجه رساند.وقتیکه به سن کهولت بود برای بار هفتم از بابل به پارس رفت. در این هنگام مادر وپدر وی درگذشته بودند. کوروش وقتی در قصر خود خوابیده بود شخصی به شکل اشخاص مافوق بشر بروی ظاهر شده وگفت: خودت را آماده کن.اوه کوروش! چون پیش خدایان خواهی رفت. پس از اینکه از خواب بیدار شد فهمید که پایان زندگی رسیده است. دستورداد تعدادی حیوان قربانی کنند و بدین نحو با خدایان به راز ونیاز پرداخت: خدایان میهن ما! این تقدیمی ها در تکمیل کارهای من که در انجام آن هابه من یاری کردید وبرای شکر گزاری و قدرشناسی از رهبری و تلقینات گوناگونی که بدانوسیله راه ورسم رابه من ارزانی داشته اید می باشد. ودر این هنگام هم که با ادراکات پایان زندگی را به من الهام نموده وآنچه که مشیت شما بوده انجام داده اید جزو خصایل بخشندگی شما بوده است. .. اینک حالا هم من از شما تمنا دارم در حق فرزندان من وزن ودوستان من و کشورمن بذل عنایت و خوشبختی فرمایند وبرای من هم پایان زندگی اعطا فرمایند که متناسب با ایام حیات من می باشد. پس از این رازو نیاز با خدایان به اطاق خود برگشته وچون احساس خستگی می کرد استراحت نمود.به مدت دوروز شاه ایران غذا نخورد وفقط آب نوشید. روز سوم فرزندان خود را خواست و دستورداد برگزیدگان دولت و شخصیت های کشور و دوستان خود را نیز دعوت نمایند. درمورد کارهایش با آن ها صحبت کرد وپسر بزرگ خود کمبوجیه را جانشین خود کرد و اورا برای کشورداری پندهایی داد. سپس دستورداد بعد از مرگش جسم بی جانش را سریع دفن کنند تاکسی اورا در آن حال نبیند. و برای ملت و فرزندان و دوستانش آرزوی سعادت وسلامت کرد. پس از پایان سخنانش همه ی افراد دستهای اورا گرفته و آخرین نگاه خودرا به چهره ی وی دوختند. سپس کوروش با پرده چهره ی خود را پوشاند وجان داد و یک ایران بزرگ و آباد ویک ملت سربلند ومرفه از خود باقی گذاشت. جسم او درزیر خاک ایران مدفون است. ولی به یاد داشته باشید تازمانی که حتی فقط یک نفر در ایران به یاد اوباشد و اورا باور داشته باشد همیشه زنده است. پس تو آن یک نفر باش. ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ در کتاب اشپیگل از ماخذ نوشته های هرودت نام پسر دوم کوروش سمردس نوشته شده ولی در کتاب ویلهلم تانا اوکسار یادشده است. داریوش بزرگ هم در کتیبه ی بیستون بردیا نویسانده است. وی دو دختر داشته. یکی به نام آتوس سا ( آتوشه) ودیگری به نام آرتیاس تون. علاوه براین کوروش دو پسر خوانده نیز داشته است. یکی به نام اسپی داتس و دیگری به نام مگابرنس. مرحوم مرحوم مشیر الدوله نام زن کوروش را کاساندان نوشته است و اورا از خاندان پارسی نامیده است. ولی درکتاب ویلهلم می خوانیم کوروش با دختر پادشاه ماد عروسی نموده واورا به بابل برده است و در جایی از عروسی مجدد کوروش یاد نشده است.. موضوع دیگر پایان عمر کوروش می باشد. مطابق شرح هرودوت ودیگران کوروش در جنگ با ما ساکتها وسرمتی ها در ماورا سیحون کشته شده است. ولی گزونفن مرگ اورا در پارس می داند.
ازدواج کوروش
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
پس از آنکه کوروش تمام شئون کشوری را در بابل مرتب ومنظم نموده و از استحکام بنیان سازمان بابل مطمئن گردیده وازهیچ سمت خطری متوجه ایرانیان در بابل مشاهده نکرد به سمت ایران حرکت کرد. درسر راه هوخشتره را ملاقات کرد. پس از اینکه ملاقات با گرمی ومهربانی انجام گرفت، کوروش گفت: من دربابل برای تو یک سازمان وسیع ویک خانه ی بزرگ آماده کرده ام و هروقت خواستی به بابل مسافرت نمائی در خانه ی یاد شده منزل کن. درهمین زمان هدایای پرارزشی به پادشاه ماد تقدیم کرد. هوخشتره هدایا را پذیرفت و دختر وی هدایای زیرین را نزد کوروش آورد: یک تاج زرین- یک بازوبند- یک زنجیر طلای گردن(گویا درآن ایام معمول بود که مردها زنجیر طلا به گردن آویزان می کردند و این کاررا حالا کشیشان مسیحی انجام می دادند.) یک دست لباس بسیار زیبای ماد. هنگامیکه دختر تاج را برسر کوروش می گذاشت هوخشتره گفت: ک.ر.ش من دخترخود رابرای تو نامزد کرده ام. البته تو می دانی مادرتوهم دختر آستیاگ بود. وقتیکه تو هنوز کودک بودی درنزد ما زندگی می کردی همواره با دختر من بازی می کردی و هروقت برای شوخی از او می پرسیدند که با کی می خواهی شوهر کنی می گفت با کوروش. برای جهیزیه، من حکمرانی ماد را می دهم. زیرا من وارث دیگری که کشور ماد را اداره کند ندارم. کوروش پاسخ گفت: ای پادشاه! هدایای تو بسیار گران بها و دختر تو به نامزدی من موجب کمال مسرت من است. اگر پدرومادر من با این پیشنهاد تو موافق باشند من آنرا انجام خواهم داد. و هدایایی را که هوخشتره به او داده بود نزد دختر هوخشتره به امانت گذاشت و پس از انجام تشریفات تودیع به پارس بازگشت. کمبوجیه که از دیدار پسرش خوشحال شده بود پس از انجام مراسمی دستور داد ارکان دولت ومشاوران سلطنت و مع تمدین ملت را احضار کنند. پس از حضور دعوت شدگان کوروش را نیز احضار نموده و گفت: ایرانیان... وروبه کوروش نموده وگفت: من درراس امور و فاصله ی بین شما وملت هستم. به عبارت دیگر پادشاه شما می باشم و توفرزندم هستی. بنابراین صلاح دراین استکه نظرخود را نسبت به اصول اجتماعی و اداری و مناسبات ارتباط با ملت وسلطنت اظهار نمایم. ایرانیان! شما کوروش را بزرگ کرده اید سپس یک لشکر باختیار او گذاشتید و اورابه فرماندهی انتخاب نمودید. شما هستید که بایاری خدایان نه تنها درکشورپارس بلکه درتمام کشورهای آسیایی او را مشهورنموده اید... کمبوجیه حرف های دیگری زد که گفتن آن ها دراین جا بیهوده است و موجب خستگی خواننده ی عزیز را فراهم می کند. خلاصه ی حرف های او این بود: تا زمانی که من زنده ام پادشاهی می کنم وبعد از مرگ من تو جانشین من خواهی شد. سپس باتفاق حضار و شهادت خدایان پیمان را گذاشته وقول داد وصیت پدررا دقیق اجرا کند. سپس با اجازه ی پدرخود به سمت شوش حرکت کرد. کوروش در کشورماد توقف نموده وبا اجازه ی پدرخود با دختر فوق العاده زیبای هوخشتره عروسی نمود. کوروش پس ار خاتمه ی جشن عروسی باشکوه ودیدار دوباره با دوستان زمان کودکی اش راه بابل راپیش گرفت و به مقر سلطنت خود فرود آمد.
منشور حقوق بشر کوروش
شنبه دهم شهریور 1386
( از اینجا تا علامت ستاره دار، نه از زبان کوروش، بلکه به روایت بیننده ای ناشناخته که می توان نظر اهالی وبزرگان بابل باشد، بازگو میشود.) کوروش(درمتن بابلی: کو- ر- آش) شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، ... همه ی جهان ... مرد ناشایستی به فرمانروایی کشورش رسیده بود. او آیین های کهن راازمیان برد وچیزهای ساختگی به جای آن گذاشت. معبدی بدلی ازنیایشگاه اسگیله برای شهر اور ودیگر شهرها ساخت. اوکارناشایست قربانی کردن را رواج دادکه پیش ازآن نبود... هرروز کارهای نا پسند می کرد، خشونت وبد کرداری. اوکارهای... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نا مناسب در زندگی مردم دخالت می کرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش مردوک خدای بزرگ روی برگرداند. اومردم را به سختی معاش دچار کرد. هرروز به شیوه ای ساکنان شهر را آزار می داد. او با کارهای خشن خود مرم را نابود کرد... همه ی مردم را. از ناله ودادخواهی مردم، (انلیل/ ایلیل) خدای بزرگ(= مردوک ) ناراحت شد... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند.( منظور آبادانی فراوانی وآرامش.) مردم از خدای بزرگ می خواستند تا به وضع همه ی باشندگان روی زمین که زندگی وکاشانشان رو به ویرانی می رفت، توجه کند. مردوک خدای بزرگ اراده کرد تا ایزدیان به بابل باز گردند. ساکنان سرزمین سومر واکد مانند مردگان شده بودند. مردوک به سوی آنان متوجه شد وبرآنان رحمت آورد. مردوک به دنبال فرمان روایی دادگر در سراسر همه کشورها به جست وجو پرداخت. به جست وجوی شاهی خوب که اورایاری دهد.آنگاه اونام کوروش پادشاه انشان را برخواند. ازاوبه نام پادشاه جهان یاد کرد. اوتمام سرزمین گوتی رابه فرمانبرداری کوروش درآورد. همچنین همه ی مردمان مادرا. کوروش با هر سیاه سر( همه ی انسان ها) دادگرانه رفتارکرد. کوروش باراستی وعدالت کشوررا اداره می کرد. مردوک، خدای بزرگ، با شادی لز کردارنیک واندیشه ی نیک این پشتیبان مردم خرسند بود. او کوروش رابرانگیخت تاراه بابل را درپیش گیرد؛ درحالی که خودش همچون یاوری راستین دوشادوش اوگام برمی داشت.( ممکن است منظور دیده شدن سیاره ی مشتری درآسمان بوده باشد.درباورهای ایرانی، سیاره ی مشتری نماد اهورامزدا/ مردوک بوده است.برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به: بارتل ل.واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه ی همایون صنعتی زاده، تهران، 1372.) لشکر پرشمار او که همچون آب رودخانه شمارش ناپذیربود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کناراو ره می سپردند. مردوک مقدر کردتا کوروش بدون جنگ وخونریزی به شهر بابل وارد شود. اوبابل رااز هر بلایی ایمن داشت. او نبونید شاه را به دست کوروش سپرد. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر واکد و همه ی فرمانروایان محلی فرمان کوروش را پذیرفتند.. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره ی درخشان او را بوسیدند. مردم سروری را شاد باش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ وغم رهایی یافتندو به زندگی بازگشتند. همه ی ایزدان را ستودندو نامش را گرامی داشتند. * منم کوروش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان. پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان. از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است که فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم. سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود. من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم [ ...... ] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود. من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم. مردوک خداي بزرگ از کردار پارسايانه ي من خوشنود گشت. بر من ، کوروش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من او عنايت و برکتش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش کرديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته از سراسر گوشه و کنار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مسکون و همه ي پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگي مي کنند. باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش اکد ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله که پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود. خداياني که در آنها زندگي مي کردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم. همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که براي خشنودي مردوک خداي بزرگ در جايشان در منزلگاهي که شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود که همه ي خداياني که من به شهرهايشان بازگردانده ام روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند : کوروش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش بشود که روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش سکونت دادم. [ ...... ] براي قرباني ، اردکان و فربه کبوتران. [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم. [ ...... ] و محل کارش را. [ ...... ] بابل. [ ...... ] [ ...... ] [ ...... ] [ ...... ] [ ...... ] تا ابديت
تاجگذاری کوروش
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
کوروش خود را برای تصرف بابل آماده می کند و کروزس به عنوان کمک به کوروش در تهیه ی مقدمات جنگی مقدار زیادی گنجینه و طلا به او می دهد که کوروش اعتنای زیادی به آنها نمی کندو باعث حیرت کروزس می شود.( کوروش به هیچ وجه انسانی دنیوی نبود.) کوروش به راحتی وبایک نقشه ی ماهرانه وارد شهربابل شد و پس از دستگیری پادشاه بابل به جارچیان دستورداد به مردم خبربدهند هرکس درخانه اش بماند کاری به اوندارندولی هرکس درکوچه وخیابان باشد کشته خواهد شد. سحرگاهان مردم بابل خبردارشدند شهر از طرف کوروش گرفته شده است وپادشاه با نزدیکان خود به قتل رسیده اند. جارچی به ساکنین شهر اعلام کرد: که اسلحه ی خودرا به متصدیان مربوطه تسلیم نمایندو اگر کسی از این دستور سرپیچی کردمجازاتش مرگ است. سپس کوروش قوانینی را بنیاد نهاد که امروز بانام منشور حقوق بشر می شناسیم. به گفته ی گزنفون درکتاب کوروش نامه روز تاج گذاری اینگونه بوده است: روز پیش از تاجگذاری جامه های فاخری،ازآن ها که دردربار مادها رسم بود در بین افسران والامقام خویش پخش کردواز آن زمان بود که پارسی ها برای نخستین بار لباس مادی بر تن کردند...از دوسوی راهی که پادشاه هخامنشی وملازمانش می بایست از آن بگذرند سربازانی به حالت خبردار ایستاده بودند.در ردیف های مردم ... مامورانی شلاق به دست نظم و امنیت را برقرار می کردند... ابتدا در برابر درهای کاخ شاهی نزدیک به چهار هزار نیزه دار به صف ایستاده بودند... افراد سواره نظام نیز حضور داشتنداما از اسب های خود پائین آمده و دست های خود را همچنان که امروز هم دربرابر شاه رسم است در زیر لباس های بلند پارسی خود قرارداده بودند.پارسی ها در حضور پادشاه دست های خود را در آستین بلند لباس خود مخفی می کردند و با این عمل نشان می دادنن در مقابل پادشاه آزادی به کار بردن آن ها را از خود می گیرند...همین که غلامان شاه دروازه های کاخ شاهان قدیم بابل را باز کردند چشم مردم به گاوهای زیبایی افتا دکه چارچار ردیف شده بودند تا به خدای بزرگ بابلیان مردوک تقدیم شوند...مردانی می آمدند که مشعل در دست داشتند. سرانجام کوروش نمایان شد، در حالی که روی یک عراده ی مجلل ایستاده بود، تاجی کیانی که به دور آن نیم تاجی بسته بود برسرداشت، جامه ای از ارغوان برتن داشت که در وسط آن خط سفیدی دیده می شد...شلواری سرخ و ارغوانی به پاداشت.( در آن زمان مردان کشورهای دیگر شلوار نمی پوشیدند.) در کنار او راننده عراده قرار داشت که مردی پارسی و قد بلند بود. با این حال قدش به کوروش نمی رسید*. تماشاچیان با دیدن کوروش مجذوب شکوه وبزرگی و زیبایی اوشدند ودر برابرش سر تعظیم فرود آوردند... *به گفته ی گزنفون در کوروش نامه: کوروش مرد بسیار رشیدی بود که قدو قامت بلند وبرازنده وریش پر وانبوه داشت.
کروزس
سه شنبه ششم شهریور 1386
پس از شکست آشوری ها پادشاهان کشوران دیگر مشاهده نمودند مادها وپارس ها تهدید خطرناکی برای آن ها هستند. و این خطررا کروزس پسر آلیات پادشاه لیدی بود. او دوپسرداشت که یکی از آنها لال بودو دیگری آتیس نام داشت و تمام امید کروزس به او بود. اما یک شب صحنه ای در خواب دید که اورا حسابی برآشفت. کروزس درخواب دیده بود که آتیس بازخم نیزه کشته خواهد شد. کروزس ازخواب بیدار شده و بسیار ناراحت شده واز تعبیراین خواب به خودلرزیدکه یگانه پسر خودرا در خطرببیند. تصمیم گرفت پسر خودرا در قصر نگهداشته و اجازه ندهد که از محدودیت خارج شود. در همین زمان مردی از نژاد فریگیها دردربار حضور یافته و از شاه استدعا نمود که اورا در پناه خود نگهدارد. کروزس از مرد دلیل این در خواست را پرسیدو او جواب داد: من پسر کوردپاس برادرزاده ی میدیاس ونام من آدرس توس می باشد. بدون قصد و عمد برادر خودرا کشته ام. لذا از میهن پدری خود تبعید شده و دست من از املاک ودارائی خود کوتاه شده است. کروزس به او پناه دادو گفت: قبیله ی شما همواره مورد رحمت و توجه من بوده است و تودر دربار دوستان زیادی خواهی یافت. در همین احوال شایع شد ماده خوک ستبری پیدا شده وساکنین محل را دچار خطر نموده و هرکس که خواسته اورا از بین ببرد کشته شده است. آتیس داوطلب شد خوک را شکار کند و جلوی مخالفت های پدر ایستاد. بالاخره آتیس به همراه مردی که به آنها پناه آورده بود و عده ای شکارجی زبردست برای شکار خوک راهی شدند. کروزس، آدرستوس را به عنوان محافظ پسر خود فرستاد و اورا از هر نظر مسئول حفظ سلامتی آتیس کرد. پس از ورود به کوه های اولیمپ به جست و جوی حیوان وحشی پرداختند. طولی نکشید که او را مشاهده نموده ومحاصره کردند تا به نیزه رس رسید. نیزه ی آدرس توس پس از زخمی کردن ماده خوک به باتیس اصابت نموده نیزه ایکه بازور بازوی ستبر آدرس توس پراکنده شده بود تن لطیف پسرجوان را در هم کوفته و جان اورا گرفت. خبر به گوش کروزس رسید وزمانی که کالبد بی جان پسرش را نزدش می بردند قاتلش واردشد. او پیش کروزس زانوزدو التماس کرد اورا اعدام کندولی کروزس به حال او رحمت آورده گفت: دراین فاجعه تو مقصرنیستی. الهامات خدایان قبلا به من خبرداده وبد که یک چنین اتفاق دردناکی پیش خواهد آمد. کروزس پسرخود را دفن کرد و آدرس توس برروی مزار آتیس خودکشی کرد. وکروزس به مدت دوسال در عزای فرزندش به سر می برد. کروزس که ازغم خارج شد دوباره متوجه حملات وفتوحات کوروش شد و تصمیم به حمله گرفت. اما قبل از هرچیز خواست با یک پیشگو مشورت کند و با امتحان یکی از بهترین پیشگوهارا انتخاب کرد و او به کروزس چنین جواب داد: درسرنوشت تواست که یک امپراطوری عظیم را نابودکنی. کرازوس با خوشحالی اعلام جنگ کرد وپس از دوروز جنگ یک سرباز ایرانی که می خواست کروزس را به قتل برساند شنید که فرزند لال کروزس که در کنارش بود برای اولین وآخرین بار لب گشود و فریادزد: کروزس را نکش. او نیز رحم کرد و فقط اورا دستگیر کرد و به نزد کوروش برد. کوروش که لیدی را فتح کرده بود با کروزس وهمسرو دخترانش به احترام وخوبی رفتارکرد. کرازوس بعد از آزاد یش پیکی نزد طالع بین فرستاد تا به او بگوید پیشگوئی اش اشتباه بوده است. طالعبین پاسخ داد: نه،شما دراشتباه بودید.شما یک امپراطوری عظیم را نابود کردید: لیدی را.
مساوات
دوشنبه پنجم شهریور 1386
در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست. هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد.
کودکی کوروش
دوشنبه پنجم شهریور 1386
وقتی پسر مهرداد به سن ده سالگی رسید در کوچه با همسالان خویش مشغول به بازی شد و هوش سرشار ونیروی بدنی وچالاکی و سرعت انتقال کودک وسیله شد که از طرف دیگر کودکان به پادشاهی انتخاب گردد. او در ایجاد تشکیلات پادشاهی، جدیت فوق العاده به خرج داده و عده ای را ازمیان همسالان خود انتخاب کرد واین کارهاراطوری انجام می داد گویی پادشاه واقعی است. بعضی از پسرها را برای ساختن خانه وبرخی را به عنوان نیزه دار برای نگهداری دربار خویش انتخاب نمودو از نظر دورنداشت که پیشخدمت حضورهم که درآن ایام چشمان پادشاه می نامیدند انتخاب کند.جوان دیگری رانیزبه عنوان رئیس تشریفات انتخاب کرد که سفرای خارجی را پیش او راهنمایی کند واین سازمان را طوری سروسامان داد که شباهت کاملی به یک دربار واقعی داشت. درمیان کودکان برگزیده که اعضای دربار پادشاهی را تشکیل می دادند پسر یکی از شخصیت های بزرگ ماد که به نام ارتم بار بود انتخاب شده بود. پسر مزبور اطاعت از پسر چوپان را برخود هموارنکرده واز اجرای دستوروی خودداری می کرد. ولی پادشاه دستورداد پسر ارتم بار را نزدش اورند و وقتی وی آمد تخلف وی را تذکر داده و توبیخ کرد وسپس دستورداد اورا با ضربه شلاق تنبیه کردند. پسر ارتم بار که این سرافکندگی را دید نزد پدرش رفت وشکایت کرد و اونیز موضوع را به شاه گزارش داد. شاه نیز که حیرت زده بود برای حفظ احترام وحیثیت او امرکرد مهرداد وپسرش را نزد او بیاورند. پادشاه به آن ها چنین گفت: توکه پسر یک رعیت معمولی هستی چگونه به پسر یکی از بزرگان کشور چنین جسارتی کردی؟! پسر مهرداد با کمال متانت پاسخ داد: پادشاها من در این اقدام حق داشتم.زیرا کودکان محله ی ما که پسر ارتم بار هم جز آن ها بود مرا به پادشاهی انتخاب کردند ودر این صورت من می بایست وظائف پادشاهی را انجام می دادم. بنابراین برای هرکدام از آن ها کار و ماموریتی را معین کرده و دستوردادم که آن وظایف را به موقع اجرا بگذارند. اما چون او از انجام دستورات من خودداری کرد و مجازات گردید. اگر برای اجرای نظم وترتیب می خواهی مرا مجازات کنی من در اینجا حاظر هستم. ابراز این شجاعت و متانت باعث شد پادشاه با توجه بیشتری اورانگاه کندو اورا بیشتر بشناسد و پس از لحظه ای در چهره ی او شباهتی میان او وماندانا مشاهده کرد.علاوه براین سن پسر رابا تاریخی مطابقت داد که کودک ماندانا را برای معدوم کردن به هارپایگ داده بود. این افکار لحظه ای ذهن آستیاگ را به خود مشغول کردند. اوارتم باررا مرخص کرده وبا پسرمهرداد به تنهایی مشغول مذاکره شد تا شاید بتواند قضاوت صحیحی بین دوکودک بکند. وبعد با مهرداد تنها شد وازاودرباره ی کودک پرسید. مهرداداول نمی خواست جوابی بدهد و کودک راپسر حقیقی خود معرفی کرد. اما شاه با حرف ها وتهدید به شکنجه اورا وادار به گفتن حقیقت کرد. آستیاگ برای روشن شدن کامل حقیقت هارپایگ را احظار کرد و اونیز که چوپان را دید متوجه شد کتمان امر فایده ندارد و همه چیز را برای پادشاه تعریف کرد. شاه پس از شنیدن توضیحات هارپایگ( که ما قبلا این ماجرارا برای شما گفته بودیم) مطمئن شد آن پسرک( که متوجه شد نامش کوروش است) نوه ی خود اوست. اوکه بعد از از دست دادن کوروش متوجه اشتباه خود شدو خیلی ناراحت شد. زیرا می دید روز به روز پیرتر می شود و جانشینی برای سپردن سلطنت به او ندارد و سخت از منجمین که فکر قتل کودک را در سرش انداخته بودند عصبانی بود و خود راملامت می کرد که چرا در این مورد بیشتر نیندیشیده است. وحالا خوش حال شده بود که اوزنده بود و دانست او به وسیله ی تقدیر و دخالت خدایان* زنده مانده است. آستیاگ دگربار معبران را برای چاره جویی فراخواند.آنان نظر خود را اینگونه اعلام کردند: ای پادشاه آنچه تودر خواب دیده بودی اکنون تعبیر شده است، چرا که این جوان درمیان همسالان خود به پادشاهی رسید ودگربار پادشاه نخواهد شد و تو دیگر نباید از اوهراسی به دل داشته باشی. با این اوصاف کوروش به آغوش پدرومادرخود،کمبوجیه و ماندانا بازمی گردد تا در پارس طبق تعلیم پارسیان پرورش یابد و بزرگ شود. اندکی پس از رفتنش به پارس پادشاه انشان یا انزان( امروزه با نام خوزستان می شناسیم) شد که همان خوزستان امروزی می باشد و سپس شوش را پایتخت خود قرار داد. در سن دوازده سالگی بار دیگر به همراه مادرش به ماد رفت وآنجا با رفتار وهوش خود پدر بزرگش را شیفته ی خود کرد و چند سالی را در ماد گذراند و در آنجا سوارکاری و طرز جنگ را به خوبی یاد گرفت و روزها با درباریان در شکارگاه قصر به شکار پرداخت تااینکه یک روز تصمیم گرفت به جنگل برود وبا خطرات واقعی شکارروبه رو شود. در همان احوال پسر پادشاه آشور به بهانه ی شکار به خاک ماد تجاوز کرد و کوروش با یک نقشه ی جنگی عالی به کمک سپاهش آن ها را سرکوب کرد وبعداز مدتی دوباره به پارس بازگشت. زمانی که در پارس بود خبر مرگ آستیاگ و جا نشینی برادرش، هوخشتره، به گوششان رسید و مدتی بعد از سلطنت هوخشتره آشوری های شکست خورده برای انتقام اعلام جنگ کردند. کوروش با اصرار پدرش را راضی کرد و به همراه یک سپاه از پارس ها به کمک ماد شتافت تا باردیگر آشوری هارا سرکوب کند. ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ ازاینکه انقدر خلاصه می نویسم معذرت می خوام. برای خواندن شرح کامل جنگ های کوروش که همه با نقشه های حیرت انگیز او به موفقیت انجامیدند می توانید به کتاب کوروش حکمران جهان به نوشته ی ولفکانگ ویلهلم، ترجمه ی کریم طاهرزاده رجوع کنید. * زردشتی ها در آن زمان براین عقیده بودند که چندین خدای کوچک( مثل ایزدجنگ و...) وجوددارد که تمام آن ها از یک خدای واحد ویکتا پیروی می کنند. این ایزدان چیزی مثل فرشته هایی هستند که ما آنهارا با نام های جبرئیل، میکائیل و... می شناسیم.
جمعه دوم شهریور 1386
آستیاک پادشاه ماد تنها،دختری به نام ماندانا داشت و همیشه در آرزوی پسری بود تا سلطنت رابعداز او دردست بگیرد.ازطرف دیگر دوست نداشت دخترخودرابه یک نفر اهل محل با نفوذبدهدتا مبادا ازاو پسری متولد شودو به سلطنت او چشم بدوزد. در این احوال خوابی دید که وحشت اورا دوچندان کرد. درخواب دید دخترش ماندانا وارد اتاق او شده وکوزه ایکه دردست داشت آب آنرا فروریخت. آب کوزه جریان یافته وحوض شد،حوض رودخانه گردید،رودخانه رودی شد ورودطغیان کردودنیارا فراگرفت. آستیاک تمام دانشمندان وافرادی را که در تعبیرخواب سررشته داشتند را دورخودجمع کرد وخواب خودرا برای آنان گفت. آنان خواب را تعبیرکردندو چنین گفتند: ای پادشاه! خداوند عالم برای تو طول عمروسلطنت جاویدعطا فرماید.ماوقتی می توانیم این خواب رابرای تو تعبیرنمائیم که ازقهروغضب اعلیحضرت مصون باشیم. پادشاه که باشنیدن این حرف بیشتروحشت کردگفت: آنچه که تعبیرخواب است بیان کن وازگفتن حقایق به خودواهمه راه نده. معبرسخن آغازکرده گفت: پادشاها تعبیرخواب تو این است که دخترت پسری به دنیا خواهدآورد که مولود مزبور پادشاه بزرگی شده وبه دنیا حکومت خواهد کرد. شاه که متوجه خطر شده بود چاره جویی کرد و جواب گرفت: دخترخودرا به یکی از خاندان شاهی پارس بده.دراینصورت پسرتو پارسی شناخته خواهد شد و وترث سلطنت نخواهد شدوبلکه مطیع اوامرتو خواهدشد. شاه که این تصمیم را عقلانی وپسندیده می دانست دخترش را به کمبوجیه (کامبیز) پادشاه پارس داد. بعدازیکسال آستیاک خواب دیگری دید.بدین شرح که درپارس شاخه ی درخت تاکی از زمین روئید ودردم ،این شاخه بشکل درختی مبدل شد واین درخت هردقیقه بزرگ تر شده وطولی نکشید که درخت به اندازه ای بزرگ شد که برگ های آن تمام عالم را زیرسایه ی خودگرفت. این خواب جدید پادشاه را متوحش کرد و مشاورانش را احضارکردولی قبل از حضور آن ها خبررسید که ماندانا پسری زائیده است. وقتی با مشاورانش ماجرارا در میان گذاشت آن ها گفتند: ما مانند شما پرورده ی خاک ماد هستیم و هیچ میل نداریم پارسی ها برماغالب شوندو همواره خواهان این هستیم حکومت دردستان پرقدرت شما باشد. ازاین رو هرگز برای حفظ آزادی کشورمان راه خطارا انتخاب نمی کنیم وبرای نجات آزادی خود هیچ راهی به جز معدوم کردن طفل به دنیا آمده نداریم.زیرا او نه تنها مارا به زیرسلطه ی خود می برد بلکه تمام آسیا را فتح می کند. آستیاک فورا کودک را به یکی از محارم خودبه نام هارپایگ داد تا اورا معدوم کند. اوکه می دانست انجام این کار کینه ی ماندانا وانجام ندادن این کارکینه ی آستیاک را درپی دارد کودک را به چوپانی مهرداد نام داد تا نابود کند. از قضا چوپان وهمسرش که تازه صاحب فرزندی شده بودند فرزندشان دوام نیاورد و جان سپرد ومهر کودک ماندانا در دل همسر چوپان جا خوش کرد وچوپان به اصرار همسرش جای بچه هارا عوض کرد و کودک مرده ی خودرا به هارپایگ تحویل داد و از کودک ماندانا مواظبت کرد تا بزرگ شدو...
|
|