|
داستان
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
پادشاه به نقطه ای در دوردست خیره شد. به سال های دور اندیشید. هنگامی که باید به سفر می رفت. سفری که نیاکانش ودیگر پادشاهان کشورنیز آنرا پشت سر گذاشته بودند تا در صورت پیروزی سنگینی تاج پادشاهی را برسرشان بفهمند و حالا نوبت پسر خودش بود. صدایی بلند فضارا شکافت و اورا از اندیشه هایش بیرون آورد: ــ جانشین جوان وارد می شوند. درباریانی که در تالار بودند تعظیم بلندی کردند و کورش جوان وارد شد.چکمه هایش برروی کف پوش های طلایی تالار صدای بلندی ایجاد می کردند.شنل قهوه ای پشت سرش تاب می خورد و درحالی که یک دستش برروی دسته ی جواهرنشان شمشیرش بود شاهانه قدم برمی داشت و حس بزرگی رادر همه برمی انگیخت. موهای بلند مشکی اش برروی شانه هایش ریخته بودند. چهره اش جوان وبا نشاط بود و غروری که در پسرهای جوان ــ به خصوص پسران پادشاهان ــ وجودداشت در چشم های قهوه ای، چانه ی محکم، ولب های برهم فشرده اش به چشم می خورد. از اندیشه ای در سرش ابروهای پرپشتش در هم گره خورده بودند. خواب نمی بینم. ا روزی که ازش می ترسیدم رسیده است. آیا توانایی رویارویی با این سفررا دارم؟! آیا من لیاقت پادشاهی را خواهم داشت؟! صدایی در پس ذهنش جواب داد: واضح است که لیاقت پادشاهی راداری. پادشاهی برای تواست. تو می توانی به همه نشان بدهی چقدر توانایی داری.مگرنه پدرانت توانستند؟ پس تو هم می توانی! به پادشاه رسید و تعظیم کرد. در کنار پادشاه مشاورش قرارداشت. مشاوری که همسن خود پادشاه بود و آن سفررا برای رسیدن به تاج و تخت با یکدیگر پیموده بودند. در طرف دیگر پدرش پسری جوان به سن کورش ایستاده بود. او مشاور جدید بود. سورنا نام با قدی بلند. فقط دو بند انگشت کوتاه تر از کورش بود. بسیار لاغراندام و جثه ای کوچک داشت. هیچ وقت با او صحبت نکرده بود. فقط گاهی دورادور یکدیگررا می دیدند. با اینکه کورش ویژگی های اخلاقی مشاورش را نمی دانس. ولی باز هم احساس جالبی نسبت به اونداشت. با خودش گفت: آیا براستی او باید به من در رسیدن به پادشاهی کمک کند؟ او که توانایی رزمی اش هم اندازه ی یک بانو است؟نه نه. نمی توانم باور کنم. او حتی نمی تواند شمشیر به دست بگیرد. پادشاه با صدای رسا و پیرش گفت: ــ پسرم، هنگامی فرارسیده که تو راهی سفری بشوی و نمایان شود آیا لایق پادشاهی بر ایران هستی یانه؟ پادشاهی بر کشوری که سوارانی بزرگ چون ژولیوس سزار و اسکندر مقدونی خواستار دست یافتن به آن بودند. بعد دست مشاور جوان را گرفت و جلو آورد. مشاورمستقیم در چشمان کورش نگاه کرد. بدون اینکه پلک بزند. چانه ای کوچک و لب هایی کلفت و متوسط داشت. بعد از مدتی فروتنی کرد و گفت: ــ سرورم. پادشاه ادامه داد: ــ او مشاور توست. تا پایان عمرت. دراین سفر ودر سفر زندگی. مطمئن باش او فردی کاملا کاردان، باهوش و قابل اعتماد است. درست مثل پدرش. مشاور پادشاه از این تعریف شاد شد وفروتنی کرد. ولی کورش بانگرانی سورنا را برانداز کرد. او واقعا لاغرو استخوانی بود. پادشاه متوجه اندیشه ی پسرش شد و گفت: ــ اشتباه نکن. او توانایی های زیادی دارد که همه را حیرت زده می کند. گفت: ــ اعلیحضرتا درمورد توانایی های ایشون بعدا تصمیم گیری می کنم. وقتی مارشان را دیدم. پچ پچی درمیان درباریان درگرفت. کورش هرگز درمورد افراد این طور حرف نمی زد. معلوم بود که باتمام وجود از سفر با آن پسرک ناراحت است. شاید او میل داشت با یار همیشگی اش فرهاد به این سفر برود. ولی همه می دانستند فرهاد پسری بزدل است و توانایی همراهی جانشین جوان در آن سفر پرسیج(خطر) را ندارد. ولی کورش برای حرف های بامزه وخودشیرینی هایش اجازه می داد او دنبالش باشد. کورش که متوجه حرفش شد تلاش در درست کردن آن داشت. باشتاب گفت: ــ ومن آرامش خاطر دارم شما به همان خوبی هستید که پدرم می گویند. چون او نسبت به من شناخت بیشنری با دنیا دارد. مشاور پیر کمی اخم کرد. پادشاه خندید و گفت: ــ پسرم، ملکه منتظراست تا شما به دیدنشان بروید. کورش دوباره تعظیم کرد و گفت: ــ اجازه می دهید؟ ــ بله. چرخی زدو شتابان به سمت در تالاررفت. درباریان باردیگر فروتنی خود را به نمایش گذاشتند. او با شتاب به سمت دربار مادرش رفت. دربین راه کسی دوان دوان به او نزدیک شد. فرهاد بود. گفت: ــ پسرجوان در تالار چه خبر بود؟ لبخند تلخی زد و بدون اینکه بایستد جواب داد: ــ فردا باید به سفر برم. فرهاد فریادی از حیرت کشید و گفت: ــ عالیجناب شوخی نکنید.چون خنداندن دیگران کار دلقکان دربار و من است. کورش با ناراحتی نفسش را بیرون دادو گفت: ــ پادشاه در آستانه ی شصت سالگی هستند. ــ اوه. فکر کنم با مشاورتان می روید. آیا او رادیدید؟ ــ بله او را دیدم. خیلی لاغر و... حرفش را قطع کرد و به دفاع از او گفت: ــ ولی اگر آدم مناسبی نبود هرگز پدرم قبول نمی کرد او مشاورم باشد. به دربار ملکه رسید. به سمت فرهاد برگشت و گفت: ــ به اصطبل برو. دو اسب خوب و قوی آماده کن. بعد منتظرم باش تا برگردم. فرهاد سرش را خم کرد و به سرعت برگشت و دوان دوان دور شد. کورش با ناراحتی سر تکان دادو با خود اندیشید: ــ او هرگز نمی تواند نشان دهد یک نجیب زاده است. نفسی عمیق کشید و وارد سرسرا شد. صدای بلند سرباز گفت: ــ جانشین جوان وارد می شوند. با شتاب بانوان دربار ملکه گرد تالارر حلقه زدند. همه ی آنها لباس های بلند و مروارید دوزی شده به تن داشتند و شالی از حریر برروی موهای مشکی و بلند و یا دورگردنشان انداخته بودند. با ورود کورش همه ی آن ها فروتن شدند. او جلو رفت تا به تخت مادرش رسید. ملکه که به دلیل گذشت سال ها موهایش سفید شده بودند آن ها را با حنا رنگ کرده بود. پیراهن بلند آبی رنگ پوشیده بود که با چشمان آبی اش هماهنگی تمام را داشت. بعضی ها می گفتند رنگ چشمان او به این دلیل آبی است که یکی از نیاکانش اروپایی بود. کورش کلاهش را برداشت وهمان طورکه در برابر مادر فروتنی می کرد دنبال چهره ای دوست داشتنی که تازگی ها پیدایش کرده بود گشت ولی او آنجا نبود. مادرش از جا بلند شدو با صدایی غم آلود گفت: ــ فرزندم، آن روز فرارسید؟ آیا من خواب نمی بینم و شما باید فردا از پیش مابروید؟ ــ نه بانوی من. خواب نمی بینید.روزی که تمام سال های عمرم برایش آموزش دیده بودم فرارسید. ملکه دست برروی قلبش گذاشت و گفت: ــ همه چیز با شتاب گذشت. شما خیلی زود بزرگ شدید و من خیلی زود پیر شدم. ولی ایمان و اعتقادم آن قدر قوی هست که می دانم پیروز خواهید شد و خدای دانا و یکتا نیز از شما نگهداری خواهند کرد. از میان گروه بانوان، خانمی سپیدموتراز مادرش جلو آمد تا به کورش رسید. چهره اش پرچین و چشمانش خیس از اشک بودند. او دایه ی ولیعهد بود. او ولیعهد را بزرگ کرده و شب ها در کنار تختش بیدار مانده و مراقب او بود. می شد گفت دایه از رفتن کورش بیشتر از ملکه ناراحت بود. چون هرچه باشد او اولین نفری بود که صدای کورش را شنیده، ایستادن او برروی پاهایش و بعد راه رفتنش را دیده بود. کورش دست دایه اش را گرفت برروی آن خم شد و بوسید و گفت: ــ شما را فردا صبح بار دیگر می بینم. به همین دلیل دوست ندارم از شما خداحافظی کنم ویا گریان ببینمتان. دوست دارم سرتاسر امروز شاد باشم. لطفا با اشک های خود این شادی را خراب نکنید. دایه با صدایی گرفته گفت: ــ نه فرزندم. من درتمام زندگی هر کار که کردم فقط برای شادی شما بود. آرامش خاطر داشته باشید کاری میکنم که امروز را نیز در شادی به سر ببرید. ــ بازهم سپاس گزارم. پیش خدمتها با سینی های پر از لیوان های شربت وارد شدند. ملکه وبعد ولیعهد هرکدام لیوانی شربت هلو برداشتند و بعد از آن ها از دیگربانوان دربار پذیرائی شد. ولیعهد جرعه ای نوشید و گفت: ــ بانوی من، نحوه ی بیان شما بسیار شیرین است و مانند این شربت گواراست. می شود از شما خواهش کنم باری دیگر دلیل این سفرها را برایمان تعریف کنید؟ ملکه لبخند شیرینی زد و گفت: ــ آیا الان لحظه ی مناسبی است؟ کورش به دیگران نگاه کرد و آن ها را طرف صحبت خود قرارداد و پرسید: ــ خانم ها آیا شما از شنیدن دوباره ی این داستان از دهان ملکه ی ایران خسته می شوید؟ یکی از خانم های میان سال پا جلو گذاشت و گفت: ــ برای ما سعادتی است که شما با کلمات شیرین خود برایمان سخن بگوئید. |
|