|
کودکی کوروش
دوشنبه پنجم شهریور 1386
وقتی پسر مهرداد به سن ده سالگی رسید در کوچه با همسالان خویش مشغول به بازی شد و هوش سرشار ونیروی بدنی وچالاکی و سرعت انتقال کودک وسیله شد که از طرف دیگر کودکان به پادشاهی انتخاب گردد. او در ایجاد تشکیلات پادشاهی، جدیت فوق العاده به خرج داده و عده ای را ازمیان همسالان خود انتخاب کرد واین کارهاراطوری انجام می داد گویی پادشاه واقعی است. بعضی از پسرها را برای ساختن خانه وبرخی را به عنوان نیزه دار برای نگهداری دربار خویش انتخاب نمودو از نظر دورنداشت که پیشخدمت حضورهم که درآن ایام چشمان پادشاه می نامیدند انتخاب کند.جوان دیگری رانیزبه عنوان رئیس تشریفات انتخاب کرد که سفرای خارجی را پیش او راهنمایی کند واین سازمان را طوری سروسامان داد که شباهت کاملی به یک دربار واقعی داشت. درمیان کودکان برگزیده که اعضای دربار پادشاهی را تشکیل می دادند پسر یکی از شخصیت های بزرگ ماد که به نام ارتم بار بود انتخاب شده بود. پسر مزبور اطاعت از پسر چوپان را برخود هموارنکرده واز اجرای دستوروی خودداری می کرد. ولی پادشاه دستورداد پسر ارتم بار را نزدش اورند و وقتی وی آمد تخلف وی را تذکر داده و توبیخ کرد وسپس دستورداد اورا با ضربه شلاق تنبیه کردند. پسر ارتم بار که این سرافکندگی را دید نزد پدرش رفت وشکایت کرد و اونیز موضوع را به شاه گزارش داد. شاه نیز که حیرت زده بود برای حفظ احترام وحیثیت او امرکرد مهرداد وپسرش را نزد او بیاورند. پادشاه به آن ها چنین گفت: توکه پسر یک رعیت معمولی هستی چگونه به پسر یکی از بزرگان کشور چنین جسارتی کردی؟! پسر مهرداد با کمال متانت پاسخ داد: پادشاها من در این اقدام حق داشتم.زیرا کودکان محله ی ما که پسر ارتم بار هم جز آن ها بود مرا به پادشاهی انتخاب کردند ودر این صورت من می بایست وظائف پادشاهی را انجام می دادم. بنابراین برای هرکدام از آن ها کار و ماموریتی را معین کرده و دستوردادم که آن وظایف را به موقع اجرا بگذارند. اما چون او از انجام دستورات من خودداری کرد و مجازات گردید. اگر برای اجرای نظم وترتیب می خواهی مرا مجازات کنی من در اینجا حاظر هستم. ابراز این شجاعت و متانت باعث شد پادشاه با توجه بیشتری اورانگاه کندو اورا بیشتر بشناسد و پس از لحظه ای در چهره ی او شباهتی میان او وماندانا مشاهده کرد.علاوه براین سن پسر رابا تاریخی مطابقت داد که کودک ماندانا را برای معدوم کردن به هارپایگ داده بود. این افکار لحظه ای ذهن آستیاگ را به خود مشغول کردند. اوارتم باررا مرخص کرده وبا پسرمهرداد به تنهایی مشغول مذاکره شد تا شاید بتواند قضاوت صحیحی بین دوکودک بکند. وبعد با مهرداد تنها شد وازاودرباره ی کودک پرسید. مهرداداول نمی خواست جوابی بدهد و کودک راپسر حقیقی خود معرفی کرد. اما شاه با حرف ها وتهدید به شکنجه اورا وادار به گفتن حقیقت کرد. آستیاگ برای روشن شدن کامل حقیقت هارپایگ را احظار کرد و اونیز که چوپان را دید متوجه شد کتمان امر فایده ندارد و همه چیز را برای پادشاه تعریف کرد. شاه پس از شنیدن توضیحات هارپایگ( که ما قبلا این ماجرارا برای شما گفته بودیم) مطمئن شد آن پسرک( که متوجه شد نامش کوروش است) نوه ی خود اوست. اوکه بعد از از دست دادن کوروش متوجه اشتباه خود شدو خیلی ناراحت شد. زیرا می دید روز به روز پیرتر می شود و جانشینی برای سپردن سلطنت به او ندارد و سخت از منجمین که فکر قتل کودک را در سرش انداخته بودند عصبانی بود و خود راملامت می کرد که چرا در این مورد بیشتر نیندیشیده است. وحالا خوش حال شده بود که اوزنده بود و دانست او به وسیله ی تقدیر و دخالت خدایان* زنده مانده است. آستیاگ دگربار معبران را برای چاره جویی فراخواند.آنان نظر خود را اینگونه اعلام کردند: ای پادشاه آنچه تودر خواب دیده بودی اکنون تعبیر شده است، چرا که این جوان درمیان همسالان خود به پادشاهی رسید ودگربار پادشاه نخواهد شد و تو دیگر نباید از اوهراسی به دل داشته باشی. با این اوصاف کوروش به آغوش پدرومادرخود،کمبوجیه و ماندانا بازمی گردد تا در پارس طبق تعلیم پارسیان پرورش یابد و بزرگ شود. اندکی پس از رفتنش به پارس پادشاه انشان یا انزان( امروزه با نام خوزستان می شناسیم) شد که همان خوزستان امروزی می باشد و سپس شوش را پایتخت خود قرار داد. در سن دوازده سالگی بار دیگر به همراه مادرش به ماد رفت وآنجا با رفتار وهوش خود پدر بزرگش را شیفته ی خود کرد و چند سالی را در ماد گذراند و در آنجا سوارکاری و طرز جنگ را به خوبی یاد گرفت و روزها با درباریان در شکارگاه قصر به شکار پرداخت تااینکه یک روز تصمیم گرفت به جنگل برود وبا خطرات واقعی شکارروبه رو شود. در همان احوال پسر پادشاه آشور به بهانه ی شکار به خاک ماد تجاوز کرد و کوروش با یک نقشه ی جنگی عالی به کمک سپاهش آن ها را سرکوب کرد وبعداز مدتی دوباره به پارس بازگشت. زمانی که در پارس بود خبر مرگ آستیاگ و جا نشینی برادرش، هوخشتره، به گوششان رسید و مدتی بعد از سلطنت هوخشتره آشوری های شکست خورده برای انتقام اعلام جنگ کردند. کوروش با اصرار پدرش را راضی کرد و به همراه یک سپاه از پارس ها به کمک ماد شتافت تا باردیگر آشوری هارا سرکوب کند. ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ ازاینکه انقدر خلاصه می نویسم معذرت می خوام. برای خواندن شرح کامل جنگ های کوروش که همه با نقشه های حیرت انگیز او به موفقیت انجامیدند می توانید به کتاب کوروش حکمران جهان به نوشته ی ولفکانگ ویلهلم، ترجمه ی کریم طاهرزاده رجوع کنید. * زردشتی ها در آن زمان براین عقیده بودند که چندین خدای کوچک( مثل ایزدجنگ و...) وجوددارد که تمام آن ها از یک خدای واحد ویکتا پیروی می کنند. این ایزدان چیزی مثل فرشته هایی هستند که ما آنهارا با نام های جبرئیل، میکائیل و... می شناسیم. |
|